خاکریزهای کاغذی

کتابخوانی‌های من...

خاکریزهای کاغذی

کتابخوانی‌های من...

خاکریزهای کاغذی
دیروز توپ بود و تانک و سنگر و خاکریزهای خاکی و...

امروز قلم است و کتاب و نشریه و سایت و خاکریزهای کاغذی و...

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، احسان عابدی طی یادداشتی به اولین داستان بلند وحید حسنی پرداخته است که این متن در ذیل منتشر می‌شود.

«برنامه نویس» عنوان اولین داستان بلند وحید حُسنی است که توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است. پیش از این، چند کتاب با موضوع زندگی‌نامه داستانی امیرکبیر، شاه اسماعیل صفوی و... از حسنی منتشر شده است که هم کوتاه است و هم تجربه‌های اولیه نویسندگی او محسوب می‌شود.

خلاصه داستان

علی تهامی دانشجوی کامپیوتر است و دانش و تبحر خاصی در هَک و ورود به سامانه‌های الکترونیکی دارد و می‌خواهد یک کار بزرگ انجام دهد. او با راهنمایی یکی از اساتیدش وارد یک پرو.ژه امنیتی می‌شود و در این مسیر با حقایق زیادی از اتفاقات پیرامونش مواجه می‌شود.

هوشمندی در انتخاب سوژه

موضوع و سوژه داستان «برنامه نویس» به روز است و مساله‌ای است که می‎‌تواند برای داستان‌نویسان ایرانی دست‌مایه آثار متفاوتی باشد. چند لایه بودن پیرنگ داستان به طرح موضوعات مختلف و به هم پیوسته کمک کرده و علاوه بر «نفوذ» که موضوع اصلی داستان است، مسائلی مانند اتکاء به نخبگان ایرانی،‌ فضای حاکم بر علم و دانش دانشگاه‌ها، فرار ناکام مغزها، امنیت، فتنه و... نیز مطرح شده است. هرچند کیفیت پرداخت هر یک از این موضوعات جای بحث و نقد است.

در این داستان چند نقد اجتماعی خوب نسبت به ذهنیت‌های غلط بسیاری از جوانان ایرانی می‌بینیم. نمونه خوب این نقدها،‌ فریب خوردن از همایش‌ها و فراخوان‌های خارجی است که با پوشش نمایش و اشتراک‌گذاری ایده‌ها و آثار علمی برگزار می‌شود و در واقع هدف آن‌ها سرقت علم و دانش نخبگان و شناسایی آن‌ها برای اهداف مستعمرانه خویش است.

نویسنده با ورود به ذهن و افکار دانشجویان دغدغه‌های دقیقی از جوانان وطن را منعکس می‌کند که هر کدام می‌تواند سوژه یک داستان مستقل باشد و این به روز بودن فضای داستان از نکات قابل تامل آن است.

افتادن در دام بلندنویسی

 اگرچه از اولین اثر داستانی و بلند یک نویسنده نمی‌توان انتظار زیادی داشت، اما توقع می‌رود که حداقل‌های یک داستان بلند را در آن رعایت کند تا در کارهای بعدی با قدرت بیشتری ظاهر شود. بدیهی است که نقد آثار هر نویسنده‌ای می‌تواند در کارهای بعدی او موثر واقع شود و نقاط ضعف برطرف گردد.

برنامه نویس با تمام تحسینی که در سوژه دارد، اما به لحاظ نگارش، داستانی است که بیش از ظرفیت خود طولانی و کش‌دار شده است. خواننده‌ای که رمان و داستانی را می‌خواند، دوست دارد با قصه جلو برود و طبیعتاً نیت مطالعه یک کتاب علمی را نداشته است و این اتفاقی است که در داستان «برنامه نویس» رخ داده و مخاطب با حجم انبوهی از اطلاعات علمی و مهندسی مواجه است که نمی‌داند درست است یا زاییده ذهن نویسنده است.

اگر هدف، اثبات نخبه‌گی و هوش علی تهامی (شخصیت اصلی داستان) بوده که با چند نشانه در اوایل داستان می‌شد آن را محقق کرد. اما با این پیچ و تاب‌های اصطلاحات مهندسی و دانشگاهی داستان مرتب از روال خود خارج شده و خواننده را خسته می‌کند. خط اصلی داستان نیز نیازی به توضیح و تفصیل علمی ندارد و مخاطب به اینکه شخصیت اصلی به تمام نکات فنی آگاه است، به نویسنده اعتماد می‌کند.

علاوه بر این موضوع، بسیاری از توصیفات و خودگویی‌های شخصیت اصلی زاید است و صرفاً داستان را کش‌دار کرده و از سرعت پیش‌رفت آن کاسته است. در واقع بیشتر از اینکه قصه را بشنویم، مشغول شنیدن واگویه‌های «علی» و حدس و گمان‌هایش درباره دیگران هستیم. این رویکرد و روش به ‌تعلیق و کشش داستان هم ضربه زده و خواننده را درگیر تعلیق چندانی نمی‌کند. باید دقت کرد که داستان‌نویسان معاصر امروزه نیازی به کش و قوس دادن قصه خود نمی‌بینند و اصل حرف خود را در فرم و قالب داستان در طول و اندازه مناسب به مخاطب عرضه می‌کنند.

شروع دیرهنگام داستان

در مجموع می‌توان گفت نویسنده علی ر غم تلاشی که کرده، به فرم داستان وفادار نبوده و قصه خود را ذبح کرده است. نمونه بارزش فصل هشتم داستان است که احتمالاً به نیت امام هشتم نوشته شده است. این فصل هرچقدر هم نثر زیبا و دلنشینی داشته باشد، جایش وسط این داستان نیست و خوش‌بینانه می‌توان گفت تلاشی برای ورود به بحث «نشانه‌ها» بوده که ضعیف از کار در آمده است.

به نظر نگارنده، «برنامه نویس» از فصل دهم به فرم استاندارد داستان وارد می‌شود و تعلیق از اینجا تازه خود را نشان می‌دهد. ای کاش زودتر این اتفاق می‌افتاد تا با یک داستان اجتماعی-سیاسی و ماجرامحور مواجه می‌شدیم و از آن لذت می‌بردیم.

با تمام این اوصاف نمی‌توان از قلم روان و نثر زیبای وحید حسنی سخن نگفت. بازی او با جملات و روان نویسی و کاربرد زبان داستانی از ویژگی‌های داستان‌نویسی اوست که نوید آثار خوب بعدی را به علاقه‌مندان به داستان می‌دهد.

 

* انتشار در خبرگزاری فارس

۰ نظر ۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۱:۵۷
احسان عابدی

محمدعلی جعفری که این روزها با «عمار حلب» و «قصه دلبری» شناخته می‌شود، اثر جدیدش را در قالب داستان بلند منتشر کرده و این بار قلمش را در عرصه طنزنویسی محک زده است. «خانه‌ مغایرت» عنوان این داستان بلند است که به تازگی توسط انتشارات شهرستان ادب چاپ و منتشر شده است.

خلاصه داستان

«خانه‌ مغایرت» ماجرای جوان دانشجویی است به نام «سعید» که مدتی است با «سحر» عقد کرده و از خانه‌ خودشان که در آن تک‌فرزند و تنهاست، گریزان شده و بیشتر وقتش را در خانه‌ پدرزنش، که با پنج بچه شلوغ و پر ماجراست و او لقب «خانه‌ مغایرت» را به آن داده، سپری می‌کند. پدرزن سعید در تصادفی با موتور ناکار و خانه‌نشین شده و مغازه بستنی فروشی‌اش را ناچاراً تعطیل کرده است. سعید که نمی‌خواهد «پسرعمه نوبر» اداره بستنی‌فروشی را در دست بگیرد، ریسک کرده و قبول می‌کند تا سلامتی مجدد پدرزنش بستنی‌فروشی را باز نگه دارد و بعد از آن اتفاقاتی می‌افتد که شرحش منجر به لو رفتن داستان می‌شود.

 

هر که بامش بیش...

داستان «خانه‌ مغایرت» در شهر یزد اتفاق می‌افتد و شخصیت‌هایش یزدی هستند. اما ادبیات محاوره‌ای ندارد و خوانندگان غیریزدی را به دردسر نمی‌اندازد. این داستان اگرچه در ظاهر روایت چگونگی موفقیت یک جوان در ایجاد حرکتی بزرگ است، اما درونمایه‌ای اجتماعی دارد و تفاوت اوضاع و احوال و حتی آینده‌ خانواده‌های تک فرزند با خانواده‌های شلوغ و پرجمعیت را به خوبی نشان می‌دهد. این اتفاق در پردازش شخصیت سعید که خجالتی است، درگیر اوهام و به قول خودش مالیخولیاست، از عهده ساده‌ترین کارها هم برنمی‌آید و زندگی شاد و با نشاطی با پدر و مادرش ندارد، احساس می‌شود. یعنی ویژگی‌هایی که روانشناسان برای بچه‌های تک‌فرزند بر می‌شمرند و نسبت به آن هشدار می‌دهند. در مقابل، فرزندانِ سرزنده و پرهیاهوی خانواده سحر هستند که مدام در حال بازی هستند و در محیطی شاد و با نشاط زندگی می‌کنند. اگر سعید مشکل ساده‌ تلویزیونی که سیم آنتش درآمده است را نمی‌فهمد و مدتی با تلویزیون کلنجار می‌رود، اما مجتبی با سن کمترش با یک نگاه متوجه اشکال می‌شود، علتش در شرایط متفاوت خانه‌هایی است که در آن رشد کرده‌اند.

آزادی و بستر همکاری‌ای که پدر و مادر در خانه برای پنج فرزندشان فراهم کرده‌اند موجب رشد آن‌ها می‌شود و اگر خلاقیتی هم در این فرزندان هست که گره‌ بزرگ سعید را باز می‌کند، نتیجه شرایط رشد و تعامل فرزندان با یکدیگر است. درست برخلاف شرایط خانه‌ای که سعید بدون خواهر و برادر در آن زیسته و پدر و مادرش با سخت‌گیری او را بی‌عرضه بار آورده‌اند.

تفاوت الگوی ارتباطی پدر خانواده سعید و پدر خانواده سحر با فرزندان هم در گفتگوی آن‌ها نشان داده می‌شود. وقتی پدر خانواده‌ سحر با متل‌گویی‌هایش قربان و صدقه بچه‌هایش می‌رود و پدر سعید در کور کردن ذوق تک پسرش تخصص دارد.

جای خالی دعوای ران و سینه!

سعید وقتی عاشق می‌شود و حالش خوب نیست، آرزو می‌کند کاش خواهر بزرگ‌تری داشت تا می‌توانست با او درد دل کند و مشکل را حل کند. یکی از رویاهایش این است که کاش خواهر یا برادری داشت تا سرِ خوردن ران و سینه مرغ دعوایشان می‌شد و با هیجان و مزه بیشتری مرغ شکم‌پر می‌خوردند! وقتی بازی‌های جالب و عجیب و غریب و هفت نفره‌ خانواده همسرش را می‌بیند به یاد زمان اوج هیجان بچگی‌اش در خانه خودشان می‌افتد که تنهایی جلوی پنکه می‌گفته «آآآآآآآ» و تازه آنجا هم پدرش می‌زده پس کله‌اش که مگر دیوانه شده‌ای؟! اگر سعید حتی عرضه‎ بالا رفتن از نردبان و باز و بسته کردن یک لامپ را هم ندارد، مقصر را پدرش می‌داند که به حال تک‌پسر بودن او دلسوزی می‌کرده و هیچ کاری به او نمی‌سپرده است.

اما تبعات تک‌فرزندی فقط برای سعید نیست، بلکه پدر و مادرش هم دچار هستند. مادر سعید چشم دیدن عروس بی‌آزارش را ندارد، به این دلیل که آمده و تنها فرزند او را تصاحب کرده است! یا وقتی می‌خواهند به مسافرت شمال بروند، اجبار می‌کنند که سعید و سحر هم باشند، چون کس دیگری را ندارند و تنهایی سفر به آن‌ها نمی‌چسبد.

تمام این مطالب با زبان طنز و در لایه پنهان داستان به مخاطب عرضه می‌شود، اما جایی در میانه داستان کمی شفاف‌تر می‌خوانیم: «پدرجان با اینکه دو شیفت می‌رفت کارخانه و فقط یک بچه داشت، با پدرزن‌جان که فقط یک مغازه فکستنی داشت و پنج‌تا بچه، تفاوت خاصی از نظر مالی نداشت. تنها تفاوت‌‌شان در ماشین و تجهیزات خانه بود. خانه‌ مغایرت هیچ مشکلی با این دو تا نداشت. حداقل بچه‌ها که راحت‌تر بودند...» و با این مقایسه، وضعیت مالی خانواده‌های کم‌جمعیت و پرجمعیت را نشان می‌دهد.

نویسنده در توصیفات داستان موفق عمل کرده است. از طرفی توصیف‌های واقعی محیط باورپذیر است و از طرف دیگر انتخاب راوی اول شخص به او کمک کرده تا برداشت‌های تخیل‌آمیزی از محیط و اتفاقات داستان ارائه کند. تخیلات آمیخته به طنز راوی برای مخاطب شیرین است و به رونده بودن داستان کمک می‌کند. دو فضای متفاوت و اصلی داستان نیز به خوبی توصیف شده است. یکی فضای خانه پدر سعید است که تنهایی و سوت و کور بودنش قابل لمس است، و دیگری فضای خانه‌ پدر سحر که جریان زندگی در آن موج می‌زند. در واقع مخاطب با حضور در دو خانه متفاوت به حس و حال متفاوت ناشی از تعداد افراد و سبک زندگی آن‌ها پی می‌برد.

سیاه‌نویسی بس است

ادبیات داستانی ما به «خانه‌ مغایرت»‌ها نیاز دارد. داستان‌هایی که امیدبخش باشد و نگاهی آینده‌نگر به مخاطب بدهد. نه داستان‌های به اصطلاح روشنفکرانه که سراسر سیاهی و تنهایی است و جز القای حس مخرب ناامیدی نتیجه‌ای برای جامعه ندارد. داستان‌هایی که مروج سبک زندگی شیرین ایرانی و اسلامی باشد و به ساختن خانواده‌های شاد و پرانرژی کمک کند، نه اینکه با پرداختن مکرر به کلیشه‌هایی چون خیانت، عشق‌های دروغین، تنهایی، سانتی‌مانتالیسم، بی‌هویتی و... مخاطب را نسبت به حال و آینده خود بی‌اعتماد کند و به پوچی برساند. «خانه‌ مغایرت» با وجود ضعف‌هایی که در شخصیت‌پردازی، گفت‌وگوها و زمان دارد، کتابی است که با اطمینان می‌توان به همه پیشنهاد کرد. اگر دغدغه‌ فرزندپروری ذهن‌تان را مشغول کرده، نگاهی به این داستان بیندازید.

 

* انتشار در خبرگزاری فارس 

۰ نظر ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۲۴
احسان عابدی
شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۱۷ ق.ظ

دلبری به سبک عمار حلب

نگاهی به کتاب «قصه دلبری»

«شهید محمدحسین محمدخانی» را بیشتر به لقبش یعنی «عمار حلب» می‌شناسند. «عمار»ش را خودش انتخاب کرده بود و حضور موثرش در نبردهای سوریه باعث شد تا بعد از شهادتش به عمار حلب ملقب شود و البته این عنوانی بود که برای کتاب زندگی و شرح‌حالش انتخاب شد. کتابی که خیلی زود و به فاصله یک سال و اندی بعد از شهادت محمدخانی به قلم محمدعلی جعفری تالیف و توسط انتشارات روایت فتح منتشر شد و انتشار چاپ پنجم آن نشان می‌دهد که به خوبی مورد استقبال مخاطبان قرار گرفته است. در کتاب «عمار حلب» راویان متعدد و متنوعی شهید محمدخانی را روایت کردند. روایت‌هایی که در کنار هم شخصیت متکثری از شهید می‌سازند که با وجود برداشت‌های متفاوت در یک نقطه به هم می‌رسند و آن «حب‌الحسین(ع)» است و زندگی امام حسینی.

در «عمار حلب» بیشتر دوستان و اقوام از شهید محمدخانی گفته بودند و جای خالی روایت‌های طولانی‌تر و دقیق‌تر همسر شهید از او محسوس بود و البته برای آن‌ها که مشتری کتاب‌های زندگی و سیره شهدا بودند واضح بود که این یعنی خاطرات همسر شهید را گذاشته‌اند برای کتابی دیگر و حال و هوایی دیگر. کتابی که سینه‌ای مفتوح باشد تا در آن شرحه شرحه و جرعه جرعه همسرانه‌های شهید محمدخانی را روایت کند. آن اتفاق خیلی زود افتاد و حالا به فاصله کمتر از یک سال پس از انتشار عمار حلب، «قصه دلبری» منتشر شده تا بیشتر از شهید محمدخانی بگوید.

رنگ رخساره خبر می‌دهد از سرّ درون

«قصه دلبری» را هم محمدعلی جعفری نوشته است. نویسنده جوانی که به قول خودش «هیچ‌وقت به مخیله‌اش خطور نمی‌کرده روزی برای روایت فتح، زندگی رفیق شهیدش را بنویسد.» تجربه موفق او در تالیف عمار حلب و پازل‌بندی خاطرات آن کتاب نوید این را می‌داد که در نوشتن خاطرات همسر شهید هم بتواند موفق عمل کند. اما قبل از پرداختن به محتوای کتاب نمی‌توان از طرح جلد زیبا و هنرمندانه آن چیزی نگفت. کاری غیرکلیشه‌ای که لطافتش نگاه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کند و اگر کسی کتاب را هم نخوانَد، از عنوان و طرح جلد کتاب می‌تواند روح حاکم بر زندگی شهید محمدخانی و همسرش را دریابد. اما کتاب را باید بخوانید تا شرح پرماجرای زندگی محمدحسین محمدخانی و همسرش از روزهای عجیب دانشگاه تا وصلت و یکی شدن‌شان را از جلوی چشم بگذرانید و رمز و راز قصه دلبری را متوجه شوید.

جعفری ترجیح داده روایت همسر شهید را یک تکه و بدون توقف بنویسد. او از فصل‌بندی و تقطیع خودداری کرده و با یک‌دست و روان کردن متن، به مخاطب کمک می‌کند تا یک‌نفس کتاب را به انتها برساند. اگر در «عمار حلب» گه‌گاه از موضوع خارج شده بود اما در «قصه دلبری» در یک خط ممتد فقط و فقط محمدحسین را می‌خوانیم و این خواننده را پای کتاب نگه می‌دارد.

از روزهای انکار تا روزگار دلبری

«قصه دلبری» خیلی خوب شروع می‌شود. از همان ابتدا تعلیق عجیبی بر کتاب حاکم می‌شود و مخاطبی را که شاید منتظر است قصه با گل و بلبل شروع شود، حسابی غافلگیر می‌کند. اینکه دختری قبل از ازدواج نگاه منفی و حتی تنفرآمیزی به یک مرد داشته باشد و خواستگاری او از خودش را در حد یک شوخی و به عبارتی گستاخی تلقی کند، حتی اگر برآمده از تخیل و در فیلم و داستان هم باشد جاذبه دارد، چه برسد به اینکه قصه واقعی باشد و بازیگرانش هم یکی شهید باشد و دیگری همسر شهید.

محمدحسین عاشق می‌شود، عشقش را عفیفانه بروز می‌دهد، اما جواب منفی می‌شنود. از او اصرار و از معشوق انکار. انکاری که محمدحسین را خسته نمی‌کند. او چنان در عشقش مصمم است که گاه سوتی می‌دهد و مثلاً در سرمای اردوی راهیان نور، از بین چند دختر دانشجویی که عقب وانت دوکابین نشسته‌اند، اُورکتش را روی شانه‌های مرجان می‌اندازد! اما اینکه چطور دختری که شخصیت و رفتار محمدحسین را به هیچ وجه برنمی‌تابد، عاقبت گرفتار عشق او می‌شود را باید در لابه‌لای صفحات «قصه دلبری» بخوانید تا کسی که محبت محمدحسین را در دل همسرش می‌اندازد را هم بشناسید.

این همان محمدحسین است

آدم‌ها دو نوع زیست دارند. یکی آنکه دیگران از بیرون می‌بینند و دیگری زیستی که در درون دارند و صرفاً نزدیک‌ترین کسانِ آن‌ها قادر به فهم و درکش هستند. نه اینکه این دو نوع زیست مغایر و یا در تضاد با یکدیگر باشند، اما گاه دو دنیای متفاوت می‌شوند که با هم دیدن آن‌ها قدری عجیب می‌نماید. شاید در بین شهدا شهید مصطفی چمران را بتوان نمونه بارز یک شخصیت جمیع‌الاضداد معرفی کرد که از هنرمندی و نقاشی تا فرماندهی جنگ‌های چریکی و از سیاست و علم تا عشق و عرفان در او در حد اعلایی تبلور داشته است. اما حالا و در دهه نود در خیل مجاهدان و شهدای انقلاب اسلامی هنوز چنین افرادی یافت می‌شوند.

شهید محمدحسین محمدخانی یکی جوان‌های متولد دهه شصت است و بیشتر از سی سال از شهادت امثال مصطفی چمران گذشته که یک جوان دهه شصتی ثابت می‌کند که می‌توان مانند او زندگی کرد. محمدحسینِ کتاب «عمار حلب» جوانی هیئتی است که ریش بلند می‌گذارد و مانند شهدا لباس می‌پوشد، یک‌سره در حال فعالیت فرهنگی در بسیج و هیئت است، وارد فضای نظامی می‌شود، جنگ را تجربه می‌کند، در جنگ فرماندهی می‌کند و شجاعانه می‌جنگد، با توجه به سن و سالش کارنامه رزمی و نظامی قابل توجهی برای خودش ثبت می‌کند، تحت فرمان سردار حاج قاسم سلیمانی است و حاج قاسم او را «همت»خودش می‌داند و...، اما پازل شخصیت محمدحسین محمدخانی را زندگی سراسر عشق و محبت و لطافت او در خانه و در ارتباط با همسرش تکمیل می‌کند. در واقع آن روی زندگی مجاهدانه عمار حلب را باید در «قصه دلبری» خواند تا راز عشقی که نردبانی می‌شود برای رسیدن به عرفان و شهادت را فهمید.

محمدحسین «قصه دلبری» همان محمدحسین «عمار حلب» است. فقط این بار او را از زبان کسی می‌خوانیم که با او زیسته و یکی شده. محمدحسین برای یکی شدن با او مدت‌ها جنگیده، چله گرفته، نذر و نیاز کرده و حالا که به دستش آورده باید برای رسیدن به محبوب آسمانی‌اش از او دل بکند. کتاب را که بخوانید درک می‌کنید که این دل کندن چقدر سخت بوده است. چطور کسی که جانش برای همسرش در می‌رود می‌تواند او و طفل خردسالش را بگذارد و برود؟ با چه احساس و انگیزه‌ای در عاشقانه‌ترین لحظات زندگی با همسرش از شهادت می‌گوید و حتی خواسته‌هایش در روز تدفین را با او تمرین می‌کند که چطور خاکم کن و چه روضه‌ای بخوان و کدام عکسم را بنر کن و...؟ این سوالات در «قصه دلبری» برایتان مطرح می‌شود و همان‌جا هم جوابش را خواهید گرفت.

کتاب 184 صفحه دارد، اما 137 صفحه آن روایت همسر شهید است و مابقی اشعاری است که سروده خود شهید است برای اربابش سیدالشهداء و از همسرش خواسته بود در کتابش چاپ شود. تصویری از دو نامه به دست‌خط شهید محمدخانی و عکس‌هایی منتشر نشده از او پایان‌بخش قصه دلبری است.

* منتشر شده در روزنامه وطن امروز، شنبه 7 بهمن 96

۱ نظر ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۱۷
احسان عابدی
يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۹ ب.ظ

تسلیم شو؛ تو هیچ کاره‌ای!

نقدی بر کتاب طلاق/جدایی معنوی نوشته دبی فورد؛

تسلیم شو؛ تو هیچ کاره‌ای!

در بین کتاب‌های به اصطلاح «خودیاری» مشهورترین اثر در موضوع طلاق، کتاب «جدایی معنوی» یا «طلاق معنوی» دبی فورد است که توسط چند  ناشر و با چند ترجمه با مقداری تفاوت به زبان فارسی منتشر شده است.

در اینکه موضوع طلاق یکی از شرایط خاص اجتماعی و فردی است و باید به کسانی که به هر دلیلی گرفتار آن شده‌اند کمک روحی و روانی رساند، شکی نیست، اما اینکه با کدام آبشخور فکری و دقیقاً با چه اصولی یک فرد مطلقه را به ادامه زندگی امیدوار کنیم، حائز اهمیت است.

به اعتقاد دبی فورد که خودش تجربه طلاق را در زندگی‌اش دارد، طلاق می‌تواند یک اتفاق معنوی باشد. او می‌نویسد: «جدایی معنوی طلاقی است که ما می‌توانیم برای پیشرفت در زندگی و کسب تجربه از آن بهره‌برداری کنیم تا بیشتر از آنچه از دست داده‌ایم، به دست آوریم.» تمام حرف فورد درباره طلاق همین جمله است، اما وی 7 قانون معنوی برای مطلقه‌ها توصیه می‌کند.

اولین قانونی که معرفی می‌کند «قانون پذیرش» است. به این معنی که «هرچیزی آن‌گونه است که باید باشد. هیچ رویدادی اتفاقی نیست و هیچ تصادفی وجود ندارد... خواست الهی زندگی هر کداممان را به گونه‌ای طراحی کرده است که ما را دقیقاً در همان روند تکاملی منحصر به فرد خود که با آن نیاز داریم، قرار دهد.»(ص27)

به اعتقاد فورد ما باید بپذیریم که هر اتفاقی می‌افتد از قبل توسط خِرد هستی یا خواست الهی برنامه ریزی شده و حتماً به نفع ماست. این اعتقاد وقتی جالب‌تر می‌شود که با قانون دوم در می‌آمیزد.

قانون دوم فورد «قانون تسلیم» است. یعنی «هنگامی که ما دیگر مقاومت نکنیم و تسلیم شرایط موجود خود شویم، همه چیز شروع به تغییر می‌کند.»(ص27) در جایی دیگر می‌گوید: «وقتی ما تسلیم می‌شویم، در واقع می‌گوییم این همان چیزی است که هم‌اکنون زندگی برای من در نظر گرفته است و حتی اگر دوست دارم غیر از این باشد، آن را همان‌گونه که هست، می‌پذیرم.»(ص77)

پیامی که از این دو قانون به ذهن مخاطب صادر می‌شود این است که تو هیچ‌کاره‌ای! بگذار هر اتفاقی می‌افتد، بیفتد و مقاومت نکن. اگر طلاقت داده و یا طلاق گرفته‌ای، قطعاً ربطی به شما ندارد، چون این مساله از قبل در برنامه زندگی شما نوشته شده بوده و حالا هم سعی کن از این اتفاق در راستای اهداف بزرگ‌تر و زندگی بهتر استفاده کنی!

عمق فاجعه این طرز فکر صفحه 75 کتاب جدایی معنوی است، وقتی می‌گوید: «تسلیم، نقطه مقابل این واکنش طبیعی یعنی جنگیدن برای احقاق حقوق و حفظ آنچه باور داریم به ما تعلق دارد، است... تسلیم شدن به ویژه آن زمان که به ما خیانت کرده‌اند یا فریب‌مان داده‌اند مشکل است، اما اگر بپذیریم که هر آنچه اتفاق می‌افتد درست همان است که باید باشد، می‌توانیم تسلیم شویم و به جریان طبیعی هستی اعتماد کنیم.»

یعنی حتی اگر به شما خیانت کردند و یا فریب‌تان دادند، مقاومت نکنید و برای احقاق حق خود تلاش نکنید، چون خرد هستی این‌طور خواسته است.

در واقع دبی فورد در این کتاب مروج تفکر تقدیرگرایی و تن دادن به هرآنچه اتفاق می‌افتد، شده و مهم‌ترین راهی که پیش پای مطلقه‌ها می‌گذارد، تسلیم شدن به شرایط موجود و پذیرش بی‌چون و چرای تقدیر است. در حالی که این تفکر نه در آموزه‌های اسلامی و نه در ساحت عقلی و علمی مورد تایید نیست. البته در ادامه به مباحث یگری هم اشاره می‌کند، اما عمده‌ترین پیشنهاد وی همین است.

نکته دیگر درباره کتاب «جدایی معنوی» و افکار دبی فورد، اعتقاد منحرف از عقاید اسلامی است که وی درباره خدا دارد. وی می‌نویسد: «خدایی که من از او صحبت می‌کنم، آن قدرت برتری که بیرون از وجودمان حضور دارد نیست، بلکه نیرویی کیهانی است که در کانون وجود ما جای دارد و ما را به هر آنچه هست و هر آنچه خواهد بود متصل می‌کند. این نیرو یک انرژی همه شمول است که هم از قدرت و هم از خرد برخوردار می‌باشد. نیرویی که بیشتر اوقات عشق، معنویت، خرد هستی، حکمت الهی، طبیعت یا به اسامی گوناگون دیگر نامیده می شود.» (ص98)

البته این اعتقادات منحرف در کتاب های دیگر او نمود بیشتری دارد و در این کتاب فقط در چند صفحه مطرح شده است، اما در کلیت کتاب بی‌تاثیر نیست و مخاطب را به سمت قانون بی‌بنیان جذب و اعتقاد به خدایی که یک انرژی درونی است و مطیع امر و خواسته انسان، متمایل می‌کند. نکته مهم این است که باید بین دو کتاب «طلاق معنوی» انتشارات پیکان و «جدایی معنوی» انتشارات کلک آزادگان تفاوت قائل شد. چون مترجم کتاب طلاق معنوی خواسته یا ناخواسته مباحث شبهه‌انگیز و عقاید معنوی نویسنده را حذف کرده و کتاب تقریباً به صورت یک‌دست در موضوع اصلی یعنی طلاق ترجمه شده است. لذا به نظر می‌رسد کتابی که نشر پیکان منتشر کرده قابل اعتمادتر باشد.

کتاب طلاق معنوی یا جدایی معنوی با وجود نقدهای اساسی که به آن وارد است، نکات قبل استفاده‌ای هم دارد که می‌تواند به ترمیم روحیه مطلقه‌ها کمک کند. همین که وی می‌گوید به جای افسردگی و ناامیدی می‌توان از طلاق به عنوان یک پل برای پایه‌گذاری زندگی جدید استفاده کرد، یک مطلب خوب و مثبت است. فصل‌هایی مانند قانون مسئولیت و موضوع مسئولیت عاطفی از مطالب بسیار خوب کتاب است.

۰ نظر ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۹
احسان عابدی
سه شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۴۸ ق.ظ

با من تماس بگیرید

همه ادیان و مذاهب آسمانی به دعا کردن و درخواست حاجت از خدا توجه خاصی داشته و مومنان خود را به دعا کردن سفارش کرده‌اند. اما دعا، راه و رسمی دارد و اگر با این راه و رسم آشنا نباشی، یا به نتیجه نمی‌رسی و یا در صورت عدم استجابت به ورطه شک و شبهه و مرزهای خطرناک می‌افتی. کتاب «با من تماس بگیرید» تلاشی است برای نشان دادن راه و رسم دعا. می‌خواهد بگوید چرا بعضی وقت‌ها دعای ما بی جواب می‌ماند؟ چرا خدایی که خودش گفته «از من بخواهید» دعای ما را اجابت نمی‌کند؟ چه چیزهایی باید از خدا بخواهیم و چگونه بخواهیم؟ نویسنده پاسخ این پرسش‌ها را با استناد به آیات و روایات نوشته و در دو فصل تنظیم کرده و سعی کرده جزئی ترین سوالات و نکات مرتبط با دعا کردن را بیان کند. اولین نکته‌ای که باعث جذب مخاطب به کتاب می‌شود، انتخاب عنوان آن است. «با من تماس بگیرید» در واقع ترجمه‌ای امروزی از «ادعونی» خداوند در قرآن است که هر خواننده اهل کتابی را به سمت خود می‌کشاند. گذشته از عنوان زیبای کتاب، ادبیات این کتاب نه خیلی رسمی است و نه و به دنبال ریشه‌یابی فلسفی دعاست؛ بلکه با زبانی ساده و اقناع کننده، مطالب را مطرح کرده است. استفاده از داستان‌ها و حکایت‌ها هم کمک شایانی به ارتباط خوب خواننده با کتاب کرده که نشان‌دهنده هنر مخاطب شناسی نویسنده است. 

 

*انتشار در روزنامه همشهری، 12 بهمن 1395، صفحه 16

۱ نظر ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۸
احسان عابدی
يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۴۰ ق.ظ

بازی بازوی تربیت

 بازی بازوی تربیت. محسن عباسی ولدی. انتشارات آیین فطرت

 

اگر در نظر ما بزرگ‌ترها، بازی سرگرمی است، برای کودکان یک نیاز است. نیازی که در دوره و زمانه‌ی خانواده‌های کم‌جمعیت ضرورتش بیشتر احساس می‌شود، اما محدودیت‌های آپارتمان‌نشینی هم فضا را از کودکان می‌گیرد و هم والدین را در پیشنهاد بازی به فرزندان با مشکل مواجه می‌کند. از طرفی، آنچه که این روزها کودکان ما را به خود مشغول کرده، بازی‌های رایانه‌ای است که اگر مخرب نباشد، آن‌ها را به بی‌تحرکی و اعتیاد به فضای مجازی سوق می‌دهد. این دغدغه‌ها باعث شده تا محسن عباسی ولدی کتاب «بازی بازوی تربیت» را تالیف کند و یاری‌رسان خانواده‌ها و فرزندان‌شان در زمینه بازی باشد.

در این کتاب 140 بازی در دو بخش «مرحله شکل‌گیری توانمندی‌ها» و «مرحله کامل شدن توانمندی» پیشنهاد شده است. بازی‌ها برای نسل جوان امروز و مخصوصاً پدر و مادرها آشناست، اما بسیاری از آن‌ها از یاد رفته و علاوه بر سرگرم کردن کودکان، می‌تواند نوستالژی خاصی برای پدر و مادرها داشته باشد.

ویژگی بیشتر بازی‌های معرفی شده در کتاب این است که در فضای محدود آپارتمان‌ها و با حضور دو نفر قابل اجراست. همچنین تاثیرات تربیتی و مهارتی بازی‌ها ذکر شده تا راهنمایی برای والدین باشد. در واقع یکی از ملاک‌های گزینش این بازی‌ها، توانمندسازی کودکان در زمینه مهارت‌های فردی، گروهی و تربیتی است تا نتیجه‌ای بیشتر از سرگرمی برای کودک داشته باشد.

*انتشار در روزنامه همشهری. شنبه 4 دی 95

 

 

۰ نظر ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۸:۴۰
احسان عابدی
شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۱۶ ق.ظ

راهنمایی برای تازه کتاب‌خوان‌ها

راهنمای کتاب. حسام الدین مطهری. نشر آرما

 

بعضی وقت‌ها آن هم برای معدود آدم‌هایی اتفاق می‌افتد که تصمیم می‌گیرند و بخواهند با کتاب آشتی کنند و زندگی خودشان را با کتاب خواندن رنگ تازه‌ای ببخشند. اگر آن قرعه فال به نام شما افتاده و شما هم تصمیم به کتاب‌خوانی گرفته‌اید، و البته نمی‌دانید از کجا شروع کنید، پیشنهاد می‌کنم کتاب «راهنمای کتاب» حسام‌الدین مطهری پیشنهاد خوبی است.

راهنمای کتاب، در 10 بخش، نکات مفیدی را درباره آداب کتاب‌خوانی، نحوه انتخاب کتاب، توصیه‌هایی حین و پس از مطالعه و پیشنهاداتی هنگام خرید کتاب به شما ارائه می‌کند.

مطهری زیر عنوان کتابش را «دستینه انتخاب کتاب، خرید و لذت بردن از مطالعه» نوشته و روی سخنش با کسانی است که تازه می‌خواهند به کتابخوانی روی بیاورند، اما مطمئناً کسانی که کم و بیش با کتاب‌خوانی انس و میانه‌ای دارند هم از خواندن این دستینه پشیمان نخواهند شد!

مطهری حرف‌هایش درباره کتاب خواندن را بدون ملاحظه نوشته و سعی کرده یک تازه کتاب‌خوان را درباره حال و هوای کتاب‌خوان‌ها آشنا کند.

این کتاب منبع بسیار مفیدی برای مروّجان خواندن است. آنها که یا علاقه دارند و یا شغل و وظیفه‌شان ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی است، می‌توانند از مباحث خوب حسام مطهری برای صحبت کردن در جمع و یا نحوه مواجهه با کسانی که قرار است تازه کتاب‌خوان شوند، استفاده لازم را ببرند.

 

*انتشار در روزنامه همشهری. یکشنبه 10 مرداد 95

۰ نظر ۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۶
احسان عابدی
شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۰۹ ق.ظ

خادمی هم‌پای «جون»

خادم ارباب کیست؟ سیدعلی اصغر علوی. بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق (ع)

 

عشق به سیدالشهدا(ع) چنان جذبه‌ای دارد که عاشقانش خادمی درگاه او را به دیده منت می‌کشند. اما خادمی این درگاه آداب دارد و تا آداب و مرام آن را ندانی، نمی‌توانی حق خدمت را به جا آوری.

اما خادم ارباب کیست؟ چه کسی می‌تواند خادمی در تراز خادمان واقعی اباعیدالله الحسین(ع) باشد؟ پاسخ این سوال را می‌توان در کتاب «خادم ارباب کیست؟» پیدا کرد. در این کتاب موجز و مفید، جناب «جون»، غلامِ شهیدِ سیدالشهدا(ع) به عنوان الگوی خادمی حضرت معرفی می‌شود و بیان می‌شود که چطور «جون» به قیمت جان دادن هم پای ارباب خود ایستاد. مولف کتاب، «جون» را به این دلیل به عنوان الگوی خادمی امام حسین(ع) انتخاب کرده که او را تجربه‌ای عینی و موفق از غلامی و وفای به امام می‌داند.

کتاب بیان عاطفی و شیوایی دارد، اما هدفش صرفاً تحریک احساسات خواننده نیست و تلاش می‌کند با تشریح یک نظام‌نامه معرفتی، خادمی حضرت را در قالب یک امر تکلیفی و نیازمند بصیرت و آگاهی معرفی کند. عنوان‌بندی مطالب نیز جذب کننده و راهنمای خوبی برای مطالعه کتاب است. به طوری که مخاطب می‌تواند هر بخش از کتاب را به اقتضای نیاز و علاقه‌اش و در زمانی خاص و کوتاه مطالعه کند.

مطالعه این کتاب در این ایام بیشتر به دل می‌نشیند.

 

*انتشار در روزنامه همشهری. دوشنبه 26 مهر 95

۰ نظر ۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۰:۰۹
احسان عابدی
شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۰۴ ق.ظ

مثل شاخه های گیلاس

مثل شاخه های گیلاس؛ محمدرضا رنجبر؛ نشر شهر

«تمثیل» یکی از بهترین روش‌های انتقال مفاهیم است که البته دانستن و نحوه بیان کردن آن، ظرایف و دقایقی می‌خواهد. در بحث انتقال مفاهیم اخلاقی، تربیتی و دینی استفاده از تمثیلاتی که برای همه قابل فهم باشد و با یک بیان کوتاه، یک آموزه را به خوبی منتقل کند، همواره مورد توجه اساتید فن بوده است. در همین موضوع و با همین سبک، کتاب «مثل شاخه‌های گیلاس» به قلم حجت الاسلام محمدرضا رنجبر چاپ و منتشر شده است. این کتاب نکات اخلاقی و مفاهیم عمیق تربیتی را با بیان هنری و با استفاده از تمثیل مطرح می‌کند و با کوتاه نوشتن مطالب، انگیزه فراوانی برای مطالعه کتاب به خواننده می‌دهد. مطالب به گونه‌ای کوتاه است که هر بار با صرف کمتر از 5 دقیقه می‌توان یکی از نکات را مطالعه کرد.

نشستن پای این کتاب احساسی نزدیک به شیرینی نشستن در محضر یک استاد اخلاق را تداعی می‌کند که صمیمانه مواعظ اخلاقی را زمزمه کرده و چون مطالب با تمثیل‌های ساده بیان شده، ارتباط‌گیری خواننده با متن زیاد می‌شود و تلنگرهای اخلاقی کتاب بیشتر او را درگیر می‌کند. بیشتر تمثیل‌های کتاب از دل طبیعت است و این، مطالب را دلنشین‌تر کرده است.

 

*انتشار در روزنامه همشهری. دوشنبه 10 آبان 95

۰ نظر ۱۵ آبان ۹۵ ، ۰۸:۰۴
احسان عابدی

یادداشتی برای فیلم اروند

دفاع مقدس ما با وجود گنجینه‌ای از سوژه‌ها و داستان‌ها و موضوعات مختلفی که در دل خود دارد، اما هنوز به اندازه حداقلی هم از آن بهره‌برداری هنری و فرهنگی نشده است. این ادعا آن‌جا ثابت می‌شود که تابستان سال 1394 زمانی که پیکر پاک 175 شهید غواص به کشور بازگشت و ولوله‌ای در دل مردم مومن ایران به راه انداخت، دست سینمای ما خالی بود و صدا و سیما فیلمی با این موضوع برای پخش نداشت! اگرچه دیرهنگام، اما بالاخره پس از ماه‌ها، کارگردان جوانی به نام پوریا آذربایجانی ادای دینی کرده و فیلم «اروند» را با موضوع شهدای غواص عملیات کربلای 4 در تاریخ سینمای ایران به ثبت رسانده است.

اروند را در حد خودش باید ستود. ستودن آن به دو دلیل است. یکی اینکه اولین فیلم با موضوع شهدای غواص است و می‌تواند باب فیلمسازی در این موضوع و با سوژه‌های بدیع‌تر را نوید دهد. دوم اینکه کارگردان جوان و کمتر شناخته شده‌ی سینمای ایران توانسته اثر قابل قبولی از خود به جای بگذارد و دومین ساخته سینمایی خود را با کیفیت نسبتاً خوب و اثرگذاری عرضه کند.

اروند در عین حالی که داستان آرامی دارد، اما کشش و هیجان خوبی هم دارد. مخاطب قرار نیست با یک فیلم جنگی مواجه شود و یا عملیات کربلای 4 برایش به تصویر کشیده شود. بلکه حکایت عاشقی را روایت می‎کند که 30 سال از دوستانش دور مانده و حالا هوایی می‌شود تا به منطقه عملیات برگردد و دوستانش را پیدا کند. دوستانی که به زعم او، مرواریدهای اروند هستند.

یونس جانباز اعصاب و روان است و در اواخر فیلم می‌بینیم که چگونه بر اثر شلیک‌های زیر آب دچار موج انفجار می‌شود و از خیل هم‌رزمانش جا می‌ماند. او که در آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان نگه‌داری می‌شود، اصرار دارد همراه با گروه تفحص به منطقه جنگی عملیات کربلای 4 برود و مرتضی و حسین را پیدا کند. شیدایی یونس در سفرش به ام الرصاص به خوبی نشان داده می‌شود و مدام به خاطراتش از دوستانش فلش‌بک می‌زند.

اروند اگرچه نمی‌خواهد مخاطب را به چالش فکری و ایجاد دغدغه و خودخوری بیندازد که مثلاً «بعد از شهدا ما چه کرده‌ایم»، اما در دو سکانس، آن هم به صورت کلیشه‌ای و سر راست دیروز شهدا و امروز مردم را مقایسه می‌کند. یکی آن‌جا که یونس سوار ماشین است و با خانواده‌اش به خانه بر می‌گردد و پشت چراغ قرمز و زیر بارش باران، دو جوان در ماشین کناری در حال سیگار کشیدن هستند و صدای موزیک ماشین‌شان بلند است. این‌جا برای لحظه‌ای به صورت ناخودآگاه مخاطب جوانان دیروز و امروز در ذهنش تداعی می‌شود. سکانس بعدی هم وقتی است که یونس و فرمانده‌اش، حاجی مصطفوی وارد خاک عراق شده‌اند و در اتاقی در ام‌الرصاص آماده خوابیدن می‌شوند. یونس از حاجی مصطفوی می‌پرسد:

_ اگه اون روز، عاقبت امروز رو می‌دیدی، حاضر بودی بجنگی؟ اصلاً الان چی؟ حاضری دوباره بجنگی؟

_ تو چی؟ حاضری بجنگی؟

_ حاجی من 70 درصدم. هنوز 30 درصدم باقی مونده...

به جز این دو سکانس، که این دو هم کلیشه هستند، کارگردان نمی‌خواهد تلنگر به بیننده‌اش بزند و فکر او را آزار بدهد.

آذربایجانی هر چقدر در خلق صحنه‌ها موفق است، در بازی گرفتن از بازیگران توفیق چندانی نداشته است. بر خلاف نظراتی که درباره بازی خوب سعید آقاخانی اظهار شده، به نظرم انتخاب او برای این نقش خیلی هم مناسب نبوده است. هر چند آقاخانی تمام تلاشش را کرده است، اما در انتقال حس واقعی به بیننده ضعیف است.

در عوض، خلق صحنه‌ها بسیار خوب در آمده است. هم صحنه‌های زیر آب و هم فلش‌بک‌هایی که یونس به گذشته می‌زند و دوستانش را به یاد می‌آورد. صحنه طلایی فیلم هم که بستن دست‌ها و زنده به گور کردن غواصان است، اثرگذار شده است. هرچند ظاهراً بنای کارگردان این نبوده که محور فیلمش این صحنه باشد. در واقع باید گفت که این فیلم برای پرداختن توصیفی به چنین صحنه تراژیک و تاریخی، کوچک است. لذا کارگردان خیلی گذرا این صحنه را گرفته و نخواسته وارد عمق ماجرا شود. اما همین قدر هم اثرگذار شده و روضه‌ی فاش برای بیننده می‌خواند...

اما نمایشِ دو مورد در فیلم بدون توجیه به نظر می‌رسد و معلوم نیست چرا بر آن‌ها تاکید شده است. یکی وارد کردن بی مورد و بی نتیجه دوست دختر داشتن رزمنده جوان و بعد تکرار آن درباره سربازی که در منطقه پست می‌دهد و اتفاقاً هم‌نام همان رزمنده جوان است. و دیگری سیگار کشیدن چند تن از شخصیت‌ها. پسر اتیسمی یونس سیگار می‌کشد و مادرش از یونس می‌خواهد در این باره با او صحبت کند. حاجی مصطفوی در جنگ و لحظاتی قبل از عملیات سیگار می‌کشد و همچنان بعد از 30 سال سیگاری است. بدتر از این دو، سیگار کشیدن ستار، پسر شهید ایاز است که نه به چهره‌اش می‌آید و نه به شخصیتش! و معلوم نیست چه اصراری به تکرار سیگار کشیدن‌ها در فیلم بوده است.

اروند اگرچه شاهکار نیست، اما یک فیلم اثرگذار و دیدنی است. در سینمای فعلی ایران، تماشای اروند و امثال اروند غنیمتی برای جریان انقلابی است که البته نیازمند حمایت است.

* انتشار در سایت سلام سینما

۱ نظر ۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۷
احسان عابدی