خاکریزهای کاغذی

کتابخوانی‌های من...

خاکریزهای کاغذی

کتابخوانی‌های من...

خاکریزهای کاغذی
دیروز توپ بود و تانک و سنگر و خاکریزهای خاکی و...

امروز قلم است و کتاب و نشریه و سایت و خاکریزهای کاغذی و...

۴۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معرفی کتاب» ثبت شده است

محمدعلی جعفری که این روزها با «عمار حلب» و «قصه دلبری» شناخته می‌شود، اثر جدیدش را در قالب داستان بلند منتشر کرده و این بار قلمش را در عرصه طنزنویسی محک زده است. «خانه‌ مغایرت» عنوان این داستان بلند است که به تازگی توسط انتشارات شهرستان ادب چاپ و منتشر شده است.

خلاصه داستان

«خانه‌ مغایرت» ماجرای جوان دانشجویی است به نام «سعید» که مدتی است با «سحر» عقد کرده و از خانه‌ خودشان که در آن تک‌فرزند و تنهاست، گریزان شده و بیشتر وقتش را در خانه‌ پدرزنش، که با پنج بچه شلوغ و پر ماجراست و او لقب «خانه‌ مغایرت» را به آن داده، سپری می‌کند. پدرزن سعید در تصادفی با موتور ناکار و خانه‌نشین شده و مغازه بستنی فروشی‌اش را ناچاراً تعطیل کرده است. سعید که نمی‌خواهد «پسرعمه نوبر» اداره بستنی‌فروشی را در دست بگیرد، ریسک کرده و قبول می‌کند تا سلامتی مجدد پدرزنش بستنی‌فروشی را باز نگه دارد و بعد از آن اتفاقاتی می‌افتد که شرحش منجر به لو رفتن داستان می‌شود.

 

هر که بامش بیش...

داستان «خانه‌ مغایرت» در شهر یزد اتفاق می‌افتد و شخصیت‌هایش یزدی هستند. اما ادبیات محاوره‌ای ندارد و خوانندگان غیریزدی را به دردسر نمی‌اندازد. این داستان اگرچه در ظاهر روایت چگونگی موفقیت یک جوان در ایجاد حرکتی بزرگ است، اما درونمایه‌ای اجتماعی دارد و تفاوت اوضاع و احوال و حتی آینده‌ خانواده‌های تک فرزند با خانواده‌های شلوغ و پرجمعیت را به خوبی نشان می‌دهد. این اتفاق در پردازش شخصیت سعید که خجالتی است، درگیر اوهام و به قول خودش مالیخولیاست، از عهده ساده‌ترین کارها هم برنمی‌آید و زندگی شاد و با نشاطی با پدر و مادرش ندارد، احساس می‌شود. یعنی ویژگی‌هایی که روانشناسان برای بچه‌های تک‌فرزند بر می‌شمرند و نسبت به آن هشدار می‌دهند. در مقابل، فرزندانِ سرزنده و پرهیاهوی خانواده سحر هستند که مدام در حال بازی هستند و در محیطی شاد و با نشاط زندگی می‌کنند. اگر سعید مشکل ساده‌ تلویزیونی که سیم آنتش درآمده است را نمی‌فهمد و مدتی با تلویزیون کلنجار می‌رود، اما مجتبی با سن کمترش با یک نگاه متوجه اشکال می‌شود، علتش در شرایط متفاوت خانه‌هایی است که در آن رشد کرده‌اند.

آزادی و بستر همکاری‌ای که پدر و مادر در خانه برای پنج فرزندشان فراهم کرده‌اند موجب رشد آن‌ها می‌شود و اگر خلاقیتی هم در این فرزندان هست که گره‌ بزرگ سعید را باز می‌کند، نتیجه شرایط رشد و تعامل فرزندان با یکدیگر است. درست برخلاف شرایط خانه‌ای که سعید بدون خواهر و برادر در آن زیسته و پدر و مادرش با سخت‌گیری او را بی‌عرضه بار آورده‌اند.

تفاوت الگوی ارتباطی پدر خانواده سعید و پدر خانواده سحر با فرزندان هم در گفتگوی آن‌ها نشان داده می‌شود. وقتی پدر خانواده‌ سحر با متل‌گویی‌هایش قربان و صدقه بچه‌هایش می‌رود و پدر سعید در کور کردن ذوق تک پسرش تخصص دارد.

جای خالی دعوای ران و سینه!

سعید وقتی عاشق می‌شود و حالش خوب نیست، آرزو می‌کند کاش خواهر بزرگ‌تری داشت تا می‌توانست با او درد دل کند و مشکل را حل کند. یکی از رویاهایش این است که کاش خواهر یا برادری داشت تا سرِ خوردن ران و سینه مرغ دعوایشان می‌شد و با هیجان و مزه بیشتری مرغ شکم‌پر می‌خوردند! وقتی بازی‌های جالب و عجیب و غریب و هفت نفره‌ خانواده همسرش را می‌بیند به یاد زمان اوج هیجان بچگی‌اش در خانه خودشان می‌افتد که تنهایی جلوی پنکه می‌گفته «آآآآآآآ» و تازه آنجا هم پدرش می‌زده پس کله‌اش که مگر دیوانه شده‌ای؟! اگر سعید حتی عرضه‎ بالا رفتن از نردبان و باز و بسته کردن یک لامپ را هم ندارد، مقصر را پدرش می‌داند که به حال تک‌پسر بودن او دلسوزی می‌کرده و هیچ کاری به او نمی‌سپرده است.

اما تبعات تک‌فرزندی فقط برای سعید نیست، بلکه پدر و مادرش هم دچار هستند. مادر سعید چشم دیدن عروس بی‌آزارش را ندارد، به این دلیل که آمده و تنها فرزند او را تصاحب کرده است! یا وقتی می‌خواهند به مسافرت شمال بروند، اجبار می‌کنند که سعید و سحر هم باشند، چون کس دیگری را ندارند و تنهایی سفر به آن‌ها نمی‌چسبد.

تمام این مطالب با زبان طنز و در لایه پنهان داستان به مخاطب عرضه می‌شود، اما جایی در میانه داستان کمی شفاف‌تر می‌خوانیم: «پدرجان با اینکه دو شیفت می‌رفت کارخانه و فقط یک بچه داشت، با پدرزن‌جان که فقط یک مغازه فکستنی داشت و پنج‌تا بچه، تفاوت خاصی از نظر مالی نداشت. تنها تفاوت‌‌شان در ماشین و تجهیزات خانه بود. خانه‌ مغایرت هیچ مشکلی با این دو تا نداشت. حداقل بچه‌ها که راحت‌تر بودند...» و با این مقایسه، وضعیت مالی خانواده‌های کم‌جمعیت و پرجمعیت را نشان می‌دهد.

نویسنده در توصیفات داستان موفق عمل کرده است. از طرفی توصیف‌های واقعی محیط باورپذیر است و از طرف دیگر انتخاب راوی اول شخص به او کمک کرده تا برداشت‌های تخیل‌آمیزی از محیط و اتفاقات داستان ارائه کند. تخیلات آمیخته به طنز راوی برای مخاطب شیرین است و به رونده بودن داستان کمک می‌کند. دو فضای متفاوت و اصلی داستان نیز به خوبی توصیف شده است. یکی فضای خانه پدر سعید است که تنهایی و سوت و کور بودنش قابل لمس است، و دیگری فضای خانه‌ پدر سحر که جریان زندگی در آن موج می‌زند. در واقع مخاطب با حضور در دو خانه متفاوت به حس و حال متفاوت ناشی از تعداد افراد و سبک زندگی آن‌ها پی می‌برد.

سیاه‌نویسی بس است

ادبیات داستانی ما به «خانه‌ مغایرت»‌ها نیاز دارد. داستان‌هایی که امیدبخش باشد و نگاهی آینده‌نگر به مخاطب بدهد. نه داستان‌های به اصطلاح روشنفکرانه که سراسر سیاهی و تنهایی است و جز القای حس مخرب ناامیدی نتیجه‌ای برای جامعه ندارد. داستان‌هایی که مروج سبک زندگی شیرین ایرانی و اسلامی باشد و به ساختن خانواده‌های شاد و پرانرژی کمک کند، نه اینکه با پرداختن مکرر به کلیشه‌هایی چون خیانت، عشق‌های دروغین، تنهایی، سانتی‌مانتالیسم، بی‌هویتی و... مخاطب را نسبت به حال و آینده خود بی‌اعتماد کند و به پوچی برساند. «خانه‌ مغایرت» با وجود ضعف‌هایی که در شخصیت‌پردازی، گفت‌وگوها و زمان دارد، کتابی است که با اطمینان می‌توان به همه پیشنهاد کرد. اگر دغدغه‌ فرزندپروری ذهن‌تان را مشغول کرده، نگاهی به این داستان بیندازید.

 

* انتشار در خبرگزاری فارس 

۰ نظر ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۲۴
احسان عابدی
شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۱۷ ق.ظ

دلبری به سبک عمار حلب

نگاهی به کتاب «قصه دلبری»

«شهید محمدحسین محمدخانی» را بیشتر به لقبش یعنی «عمار حلب» می‌شناسند. «عمار»ش را خودش انتخاب کرده بود و حضور موثرش در نبردهای سوریه باعث شد تا بعد از شهادتش به عمار حلب ملقب شود و البته این عنوانی بود که برای کتاب زندگی و شرح‌حالش انتخاب شد. کتابی که خیلی زود و به فاصله یک سال و اندی بعد از شهادت محمدخانی به قلم محمدعلی جعفری تالیف و توسط انتشارات روایت فتح منتشر شد و انتشار چاپ پنجم آن نشان می‌دهد که به خوبی مورد استقبال مخاطبان قرار گرفته است. در کتاب «عمار حلب» راویان متعدد و متنوعی شهید محمدخانی را روایت کردند. روایت‌هایی که در کنار هم شخصیت متکثری از شهید می‌سازند که با وجود برداشت‌های متفاوت در یک نقطه به هم می‌رسند و آن «حب‌الحسین(ع)» است و زندگی امام حسینی.

در «عمار حلب» بیشتر دوستان و اقوام از شهید محمدخانی گفته بودند و جای خالی روایت‌های طولانی‌تر و دقیق‌تر همسر شهید از او محسوس بود و البته برای آن‌ها که مشتری کتاب‌های زندگی و سیره شهدا بودند واضح بود که این یعنی خاطرات همسر شهید را گذاشته‌اند برای کتابی دیگر و حال و هوایی دیگر. کتابی که سینه‌ای مفتوح باشد تا در آن شرحه شرحه و جرعه جرعه همسرانه‌های شهید محمدخانی را روایت کند. آن اتفاق خیلی زود افتاد و حالا به فاصله کمتر از یک سال پس از انتشار عمار حلب، «قصه دلبری» منتشر شده تا بیشتر از شهید محمدخانی بگوید.

رنگ رخساره خبر می‌دهد از سرّ درون

«قصه دلبری» را هم محمدعلی جعفری نوشته است. نویسنده جوانی که به قول خودش «هیچ‌وقت به مخیله‌اش خطور نمی‌کرده روزی برای روایت فتح، زندگی رفیق شهیدش را بنویسد.» تجربه موفق او در تالیف عمار حلب و پازل‌بندی خاطرات آن کتاب نوید این را می‌داد که در نوشتن خاطرات همسر شهید هم بتواند موفق عمل کند. اما قبل از پرداختن به محتوای کتاب نمی‌توان از طرح جلد زیبا و هنرمندانه آن چیزی نگفت. کاری غیرکلیشه‌ای که لطافتش نگاه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کند و اگر کسی کتاب را هم نخوانَد، از عنوان و طرح جلد کتاب می‌تواند روح حاکم بر زندگی شهید محمدخانی و همسرش را دریابد. اما کتاب را باید بخوانید تا شرح پرماجرای زندگی محمدحسین محمدخانی و همسرش از روزهای عجیب دانشگاه تا وصلت و یکی شدن‌شان را از جلوی چشم بگذرانید و رمز و راز قصه دلبری را متوجه شوید.

جعفری ترجیح داده روایت همسر شهید را یک تکه و بدون توقف بنویسد. او از فصل‌بندی و تقطیع خودداری کرده و با یک‌دست و روان کردن متن، به مخاطب کمک می‌کند تا یک‌نفس کتاب را به انتها برساند. اگر در «عمار حلب» گه‌گاه از موضوع خارج شده بود اما در «قصه دلبری» در یک خط ممتد فقط و فقط محمدحسین را می‌خوانیم و این خواننده را پای کتاب نگه می‌دارد.

از روزهای انکار تا روزگار دلبری

«قصه دلبری» خیلی خوب شروع می‌شود. از همان ابتدا تعلیق عجیبی بر کتاب حاکم می‌شود و مخاطبی را که شاید منتظر است قصه با گل و بلبل شروع شود، حسابی غافلگیر می‌کند. اینکه دختری قبل از ازدواج نگاه منفی و حتی تنفرآمیزی به یک مرد داشته باشد و خواستگاری او از خودش را در حد یک شوخی و به عبارتی گستاخی تلقی کند، حتی اگر برآمده از تخیل و در فیلم و داستان هم باشد جاذبه دارد، چه برسد به اینکه قصه واقعی باشد و بازیگرانش هم یکی شهید باشد و دیگری همسر شهید.

محمدحسین عاشق می‌شود، عشقش را عفیفانه بروز می‌دهد، اما جواب منفی می‌شنود. از او اصرار و از معشوق انکار. انکاری که محمدحسین را خسته نمی‌کند. او چنان در عشقش مصمم است که گاه سوتی می‌دهد و مثلاً در سرمای اردوی راهیان نور، از بین چند دختر دانشجویی که عقب وانت دوکابین نشسته‌اند، اُورکتش را روی شانه‌های مرجان می‌اندازد! اما اینکه چطور دختری که شخصیت و رفتار محمدحسین را به هیچ وجه برنمی‌تابد، عاقبت گرفتار عشق او می‌شود را باید در لابه‌لای صفحات «قصه دلبری» بخوانید تا کسی که محبت محمدحسین را در دل همسرش می‌اندازد را هم بشناسید.

این همان محمدحسین است

آدم‌ها دو نوع زیست دارند. یکی آنکه دیگران از بیرون می‌بینند و دیگری زیستی که در درون دارند و صرفاً نزدیک‌ترین کسانِ آن‌ها قادر به فهم و درکش هستند. نه اینکه این دو نوع زیست مغایر و یا در تضاد با یکدیگر باشند، اما گاه دو دنیای متفاوت می‌شوند که با هم دیدن آن‌ها قدری عجیب می‌نماید. شاید در بین شهدا شهید مصطفی چمران را بتوان نمونه بارز یک شخصیت جمیع‌الاضداد معرفی کرد که از هنرمندی و نقاشی تا فرماندهی جنگ‌های چریکی و از سیاست و علم تا عشق و عرفان در او در حد اعلایی تبلور داشته است. اما حالا و در دهه نود در خیل مجاهدان و شهدای انقلاب اسلامی هنوز چنین افرادی یافت می‌شوند.

شهید محمدحسین محمدخانی یکی جوان‌های متولد دهه شصت است و بیشتر از سی سال از شهادت امثال مصطفی چمران گذشته که یک جوان دهه شصتی ثابت می‌کند که می‌توان مانند او زندگی کرد. محمدحسینِ کتاب «عمار حلب» جوانی هیئتی است که ریش بلند می‌گذارد و مانند شهدا لباس می‌پوشد، یک‌سره در حال فعالیت فرهنگی در بسیج و هیئت است، وارد فضای نظامی می‌شود، جنگ را تجربه می‌کند، در جنگ فرماندهی می‌کند و شجاعانه می‌جنگد، با توجه به سن و سالش کارنامه رزمی و نظامی قابل توجهی برای خودش ثبت می‌کند، تحت فرمان سردار حاج قاسم سلیمانی است و حاج قاسم او را «همت»خودش می‌داند و...، اما پازل شخصیت محمدحسین محمدخانی را زندگی سراسر عشق و محبت و لطافت او در خانه و در ارتباط با همسرش تکمیل می‌کند. در واقع آن روی زندگی مجاهدانه عمار حلب را باید در «قصه دلبری» خواند تا راز عشقی که نردبانی می‌شود برای رسیدن به عرفان و شهادت را فهمید.

محمدحسین «قصه دلبری» همان محمدحسین «عمار حلب» است. فقط این بار او را از زبان کسی می‌خوانیم که با او زیسته و یکی شده. محمدحسین برای یکی شدن با او مدت‌ها جنگیده، چله گرفته، نذر و نیاز کرده و حالا که به دستش آورده باید برای رسیدن به محبوب آسمانی‌اش از او دل بکند. کتاب را که بخوانید درک می‌کنید که این دل کندن چقدر سخت بوده است. چطور کسی که جانش برای همسرش در می‌رود می‌تواند او و طفل خردسالش را بگذارد و برود؟ با چه احساس و انگیزه‌ای در عاشقانه‌ترین لحظات زندگی با همسرش از شهادت می‌گوید و حتی خواسته‌هایش در روز تدفین را با او تمرین می‌کند که چطور خاکم کن و چه روضه‌ای بخوان و کدام عکسم را بنر کن و...؟ این سوالات در «قصه دلبری» برایتان مطرح می‌شود و همان‌جا هم جوابش را خواهید گرفت.

کتاب 184 صفحه دارد، اما 137 صفحه آن روایت همسر شهید است و مابقی اشعاری است که سروده خود شهید است برای اربابش سیدالشهداء و از همسرش خواسته بود در کتابش چاپ شود. تصویری از دو نامه به دست‌خط شهید محمدخانی و عکس‌هایی منتشر نشده از او پایان‌بخش قصه دلبری است.

* منتشر شده در روزنامه وطن امروز، شنبه 7 بهمن 96

۱ نظر ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۱۷
احسان عابدی
سه شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۴۸ ق.ظ

با من تماس بگیرید

همه ادیان و مذاهب آسمانی به دعا کردن و درخواست حاجت از خدا توجه خاصی داشته و مومنان خود را به دعا کردن سفارش کرده‌اند. اما دعا، راه و رسمی دارد و اگر با این راه و رسم آشنا نباشی، یا به نتیجه نمی‌رسی و یا در صورت عدم استجابت به ورطه شک و شبهه و مرزهای خطرناک می‌افتی. کتاب «با من تماس بگیرید» تلاشی است برای نشان دادن راه و رسم دعا. می‌خواهد بگوید چرا بعضی وقت‌ها دعای ما بی جواب می‌ماند؟ چرا خدایی که خودش گفته «از من بخواهید» دعای ما را اجابت نمی‌کند؟ چه چیزهایی باید از خدا بخواهیم و چگونه بخواهیم؟ نویسنده پاسخ این پرسش‌ها را با استناد به آیات و روایات نوشته و در دو فصل تنظیم کرده و سعی کرده جزئی ترین سوالات و نکات مرتبط با دعا کردن را بیان کند. اولین نکته‌ای که باعث جذب مخاطب به کتاب می‌شود، انتخاب عنوان آن است. «با من تماس بگیرید» در واقع ترجمه‌ای امروزی از «ادعونی» خداوند در قرآن است که هر خواننده اهل کتابی را به سمت خود می‌کشاند. گذشته از عنوان زیبای کتاب، ادبیات این کتاب نه خیلی رسمی است و نه و به دنبال ریشه‌یابی فلسفی دعاست؛ بلکه با زبانی ساده و اقناع کننده، مطالب را مطرح کرده است. استفاده از داستان‌ها و حکایت‌ها هم کمک شایانی به ارتباط خوب خواننده با کتاب کرده که نشان‌دهنده هنر مخاطب شناسی نویسنده است. 

 

*انتشار در روزنامه همشهری، 12 بهمن 1395، صفحه 16

۰ نظر ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۸
احسان عابدی
يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۴۰ ق.ظ

بازی بازوی تربیت

 بازی بازوی تربیت. محسن عباسی ولدی. انتشارات آیین فطرت

 

اگر در نظر ما بزرگ‌ترها، بازی سرگرمی است، برای کودکان یک نیاز است. نیازی که در دوره و زمانه‌ی خانواده‌های کم‌جمعیت ضرورتش بیشتر احساس می‌شود، اما محدودیت‌های آپارتمان‌نشینی هم فضا را از کودکان می‌گیرد و هم والدین را در پیشنهاد بازی به فرزندان با مشکل مواجه می‌کند. از طرفی، آنچه که این روزها کودکان ما را به خود مشغول کرده، بازی‌های رایانه‌ای است که اگر مخرب نباشد، آن‌ها را به بی‌تحرکی و اعتیاد به فضای مجازی سوق می‌دهد. این دغدغه‌ها باعث شده تا محسن عباسی ولدی کتاب «بازی بازوی تربیت» را تالیف کند و یاری‌رسان خانواده‌ها و فرزندان‌شان در زمینه بازی باشد.

در این کتاب 140 بازی در دو بخش «مرحله شکل‌گیری توانمندی‌ها» و «مرحله کامل شدن توانمندی» پیشنهاد شده است. بازی‌ها برای نسل جوان امروز و مخصوصاً پدر و مادرها آشناست، اما بسیاری از آن‌ها از یاد رفته و علاوه بر سرگرم کردن کودکان، می‌تواند نوستالژی خاصی برای پدر و مادرها داشته باشد.

ویژگی بیشتر بازی‌های معرفی شده در کتاب این است که در فضای محدود آپارتمان‌ها و با حضور دو نفر قابل اجراست. همچنین تاثیرات تربیتی و مهارتی بازی‌ها ذکر شده تا راهنمایی برای والدین باشد. در واقع یکی از ملاک‌های گزینش این بازی‌ها، توانمندسازی کودکان در زمینه مهارت‌های فردی، گروهی و تربیتی است تا نتیجه‌ای بیشتر از سرگرمی برای کودک داشته باشد.

*انتشار در روزنامه همشهری. شنبه 4 دی 95

 

 

۰ نظر ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۸:۴۰
احسان عابدی
شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۱۶ ق.ظ

راهنمایی برای تازه کتاب‌خوان‌ها

راهنمای کتاب. حسام الدین مطهری. نشر آرما

 

بعضی وقت‌ها آن هم برای معدود آدم‌هایی اتفاق می‌افتد که تصمیم می‌گیرند و بخواهند با کتاب آشتی کنند و زندگی خودشان را با کتاب خواندن رنگ تازه‌ای ببخشند. اگر آن قرعه فال به نام شما افتاده و شما هم تصمیم به کتاب‌خوانی گرفته‌اید، و البته نمی‌دانید از کجا شروع کنید، پیشنهاد می‌کنم کتاب «راهنمای کتاب» حسام‌الدین مطهری پیشنهاد خوبی است.

راهنمای کتاب، در 10 بخش، نکات مفیدی را درباره آداب کتاب‌خوانی، نحوه انتخاب کتاب، توصیه‌هایی حین و پس از مطالعه و پیشنهاداتی هنگام خرید کتاب به شما ارائه می‌کند.

مطهری زیر عنوان کتابش را «دستینه انتخاب کتاب، خرید و لذت بردن از مطالعه» نوشته و روی سخنش با کسانی است که تازه می‌خواهند به کتابخوانی روی بیاورند، اما مطمئناً کسانی که کم و بیش با کتاب‌خوانی انس و میانه‌ای دارند هم از خواندن این دستینه پشیمان نخواهند شد!

مطهری حرف‌هایش درباره کتاب خواندن را بدون ملاحظه نوشته و سعی کرده یک تازه کتاب‌خوان را درباره حال و هوای کتاب‌خوان‌ها آشنا کند.

این کتاب منبع بسیار مفیدی برای مروّجان خواندن است. آنها که یا علاقه دارند و یا شغل و وظیفه‌شان ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی است، می‌توانند از مباحث خوب حسام مطهری برای صحبت کردن در جمع و یا نحوه مواجهه با کسانی که قرار است تازه کتاب‌خوان شوند، استفاده لازم را ببرند.

 

*انتشار در روزنامه همشهری. یکشنبه 10 مرداد 95

۰ نظر ۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۶
احسان عابدی
شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۰۹ ق.ظ

خادمی هم‌پای «جون»

خادم ارباب کیست؟ سیدعلی اصغر علوی. بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق (ع)

 

عشق به سیدالشهدا(ع) چنان جذبه‌ای دارد که عاشقانش خادمی درگاه او را به دیده منت می‌کشند. اما خادمی این درگاه آداب دارد و تا آداب و مرام آن را ندانی، نمی‌توانی حق خدمت را به جا آوری.

اما خادم ارباب کیست؟ چه کسی می‌تواند خادمی در تراز خادمان واقعی اباعیدالله الحسین(ع) باشد؟ پاسخ این سوال را می‌توان در کتاب «خادم ارباب کیست؟» پیدا کرد. در این کتاب موجز و مفید، جناب «جون»، غلامِ شهیدِ سیدالشهدا(ع) به عنوان الگوی خادمی حضرت معرفی می‌شود و بیان می‌شود که چطور «جون» به قیمت جان دادن هم پای ارباب خود ایستاد. مولف کتاب، «جون» را به این دلیل به عنوان الگوی خادمی امام حسین(ع) انتخاب کرده که او را تجربه‌ای عینی و موفق از غلامی و وفای به امام می‌داند.

کتاب بیان عاطفی و شیوایی دارد، اما هدفش صرفاً تحریک احساسات خواننده نیست و تلاش می‌کند با تشریح یک نظام‌نامه معرفتی، خادمی حضرت را در قالب یک امر تکلیفی و نیازمند بصیرت و آگاهی معرفی کند. عنوان‌بندی مطالب نیز جذب کننده و راهنمای خوبی برای مطالعه کتاب است. به طوری که مخاطب می‌تواند هر بخش از کتاب را به اقتضای نیاز و علاقه‌اش و در زمانی خاص و کوتاه مطالعه کند.

مطالعه این کتاب در این ایام بیشتر به دل می‌نشیند.

 

*انتشار در روزنامه همشهری. دوشنبه 26 مهر 95

۰ نظر ۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۰:۰۹
احسان عابدی
شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۰۴ ق.ظ

مثل شاخه های گیلاس

مثل شاخه های گیلاس؛ محمدرضا رنجبر؛ نشر شهر

«تمثیل» یکی از بهترین روش‌های انتقال مفاهیم است که البته دانستن و نحوه بیان کردن آن، ظرایف و دقایقی می‌خواهد. در بحث انتقال مفاهیم اخلاقی، تربیتی و دینی استفاده از تمثیلاتی که برای همه قابل فهم باشد و با یک بیان کوتاه، یک آموزه را به خوبی منتقل کند، همواره مورد توجه اساتید فن بوده است. در همین موضوع و با همین سبک، کتاب «مثل شاخه‌های گیلاس» به قلم حجت الاسلام محمدرضا رنجبر چاپ و منتشر شده است. این کتاب نکات اخلاقی و مفاهیم عمیق تربیتی را با بیان هنری و با استفاده از تمثیل مطرح می‌کند و با کوتاه نوشتن مطالب، انگیزه فراوانی برای مطالعه کتاب به خواننده می‌دهد. مطالب به گونه‌ای کوتاه است که هر بار با صرف کمتر از 5 دقیقه می‌توان یکی از نکات را مطالعه کرد.

نشستن پای این کتاب احساسی نزدیک به شیرینی نشستن در محضر یک استاد اخلاق را تداعی می‌کند که صمیمانه مواعظ اخلاقی را زمزمه کرده و چون مطالب با تمثیل‌های ساده بیان شده، ارتباط‌گیری خواننده با متن زیاد می‌شود و تلنگرهای اخلاقی کتاب بیشتر او را درگیر می‌کند. بیشتر تمثیل‌های کتاب از دل طبیعت است و این، مطالب را دلنشین‌تر کرده است.

 

*انتشار در روزنامه همشهری. دوشنبه 10 آبان 95

۰ نظر ۱۵ آبان ۹۵ ، ۰۸:۰۴
احسان عابدی
شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۵۹ ق.ظ

معرفی مجموعه «قصه های خوب برای بچه های خوب»

متن زیر، سخنرانی بنده در نشست کتابخوان ویژه معرفی آثار مهدی آذریزدی است که در تیرماه 95 در یزد برگزار شد.

در این متن، مجموعه هشت جلدی قصه های خوب برای بچه های خوب اثر مشهور مهدی آذریزدی را معرفی کرده ام.

حاصل عمر مرحوم مهدی آذریزدی نزدیک به 40 عنوان کتاب است که مشهورترین و به نوعی گل سرسبد آنها، مجموعه 8 جلدی «قصه های خوب برای بچه های خوب» به حساب می‌آید.

قصد ندارم در این مدت محدود درباره خود آذریزدی صحبت کنم و قرار است به معرفی کتاب‌های ایشان بپردازم، اما یک مقدمه کوتاه عرض کنم و آن اینکه آذریزدی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را در چه روزگاری نوشت؟

دهه 30 هنوز فعالیت آن‌چنانی در حوزه ادبیات و کتاب کودک و نوجوان در کشور ما انجام نشده بود. جایی خواندم که مجموع کتاب‌های فارسی کودک دهه 30، حدود 17 کتاب بوده و کتاب‌های ترجمه‌ای هم چیزی حدود 200 عنوان. لذا آثار بازنویسی شده آذریزدی را می‌توان جزء جوانه‌های ادبیات کودک و نوجوان کشورمان محسوب کرد که می‌بینیم که مورد توجه یونسکو هم قرار می‌گیرد و به خاطر این کتاب‌ها  آذریزدی را تقدیر می‌کنند. اتفاقاً راز و رمز اینکه رهبر معظم انقلاب بخشی از تربیت فرزندان خود را مدیون مرحوم آذریزدی می‌دانند، همین مساله است.

اما بپردازیم به مجموعه «قصه های خوب برای بچه های خوب» که مجموعه ای 8 جلدی است و بین سال های 1335 تا دهه 60 نوشته شده است.

ادبیات کودک و نوجوان به چند دسته کلی قابل تقسیم است: آموزشی، تعلیمی، سرگرمی

مجموعه «قصه های خوب برای بچه های خوب» به نظر من جزء ادبیات تعلیمی است. ادبیات تعلیمی چیست؟ ادبیات تعلیمی در معنای عام به آثاری گفته می‌شود که موضوع آن مسائل اخلاقی، عرفانی، مذهبی، اجتماعی، پند و اندرز، حکمت و ... است. تفاوت آن با ادبیات آموزشی در این است که مثلاً در ادبیات آموزشی می‌گوید: «یک بچه با ادب قبل از غذا خوردن دست‌هایش را می‌شوید.» در ادبیات تعلیمی سخن از اخلاق و حکمت است. مثلاً «بچه‌ای که تنبل باشد، از همه عقب می‌ماند.»

کودک و نوجوان به همه انواع ادبیات و کتاب ها نیاز دارد. اما ماندگارترین آنها همین ادبیات تعلیمی است. آذریزدی در این مجموعه 8 جلد کتاب توانسته چکیده‌ای از ادبیات تعلیمی زبان پارسی به اضافه قرآن و ائمه معصومین(ع) را استخراج و به زبان روان برای کودکان و نوجوانان ایرانی بازنویسی کند.

مجموعه «قصه های خوب برای بچه های خوب» از کلیله و دمنه شروع می‌شود و مرزبان نامه، سندبادنامه و قابوسنامه، قصه‌های مثنوی مولوی و شیخ عطار و گلستان و قرآن و چهارده معصوم را شامل می‌شود.

اصل هرکدام از این کتاب‌ها، دنیایی از تعلیمات زندگی و اخلاقی و اقتصادی و سیاسی و معرفت است که در قدیم مورد استفاده مردم قرار می‌گرفته و نسل به نسل به فرزندان خود منتقل می‌کرده‌اند.

مثلاً کلیله و دمنه مملو از حکایات پندآمیز است که از زبان حیوانات نقل می‌شود و تجربیات بسیار خوبی در اختیار خواننده می‌گذارد. یا مرزبان‌نامه که از شاهکارهای نثر کهن فارسی به شمار می‌رود و قصه های آن در جلد دوم «قصه های خوب برای بچه های خوب» آمده و آن هم مانند کلیله و دمنه از زبان حیوانات به نقل حکایات و قصه‌های پندآموز می‌پردازد. سندبادنامه هم با همین سبک است و البته این سه کتاب بیشتر به پند و اندرز حاکمان و سیاستمداران می‌پردازند. هنر آذریزدی در بازنویسی این سه کتاب، گزینش قصه‌هایی متناسب با کودک و نوجوان و تبدیل آنها به حکایاتی آموزنده مناسب سن کودک و نوجوان بوده است.

اما کتاب قابوس‌نامه که در سومین جلد «قصه های خوب برای بچه های خوب» بازنویسی شده، متفاوت است و پند و اندرزهای حکیمانه یک پدر به پسرش است که بیشتر مورد استفاده سن نوجوان قرار می‌گیرد.

البته هر چهار کتاب تمرکزشان بر آداب مملکت‌داری و حکومت بر مردم و سیاست و نظامی‌گری و... است، اما بسیاری از حکایات و قصه‌های آنها عمومی است و می‌تواند مورد توجه همه واقع شود.

قصه های مثنوی مولوی و شیخ عطار هم که جلد چهارم و ششم مجموعه است، برای همگان شناخته شده است و حکایات عارفانه و عالمانه مولوی و عطار با بن مایه معرفت و حکمت همواره مورد استفاده مردم فرهنگ دوست بوده است. گزینش خوبی هم که آذریزدی از این دو دانشمند بزرگ ایرانی داشته، واقعاً مفید و آموزنده برای نوجوانان است.

گلستان و ملستان هم عنوان هفتمین جلد «قصه های خوب برای بچه های خوب» است که مجموعه‌ای از قصه‌های سعدی شیرازی در اثر ماندگار خود، گلستان است، به اضافه چند قصه دیگر به همین سبک روایت از کتاب‌های دیگر. قصه‌های سعدی هم بسیار شیرین و البته آموزنده برای زندگانی خوب است و سعدی ظرایف زیبایی از تجربیات خود در مواجهه با مردم گفته که به خوبی توسط آذریزدی بازنویسی شده و در اختیار نوجوانان ماست.

قصه‌های قرآن و قصه‌های چهارده معصوم هم دو جلد خواندنی و جذاب دیگر از مجموعه «قصه های خوب برای بچه های خوب» است که آموزه‌های اسلامی و دینی را با زبان قصه و حکایت روایت می‌کند و بیشتر بر آموزه‌های اخلاقی متمرکز شده است.

پس در مجموع می‌بینیم که این 8 جلد کتاب با رویکرد تعلیمی و از بهترین آثار کهن زبان پارسی توسط آذریزدی بازنویسی شده است.

گاهی یک دیدگاه مطرح می‌شود با این مضمون که آثار آذریزدی متعلق به نیم قرن پیش است و در این دوره زمانی نمی‌تواند مورد علاقه کودکان و نوجوانان قرار بگیرد.

البته انتخاب کتاب و خوش آمدن کسی از یک کتاب، کاملاً سلیقه‌ای است و نمی‌توان با قطعیت درباره تمایل دیگران به یک کتاب صحبت کرد، اما با اینکه تا حدودی باید پذیرفت که ادبیات به کار رفته در مجموعه «قصه های خوب برای بچه های خوب» با ادبیات کتاب های فعلی بازار نشر ایران برای کودکان و نوجوانان متفاوت است، اما آمار انتشار، فروش و امانت این مجموعه در کتابخانه‌های عمومی حاکی از استمرار علاقه کودکان و نوجوانان ایرانی به این کتاب هاست.

شرط توجه دادن کودک و نوجوان امروز به قصه های خوب آذریزدی، نحوه ارائه آن است که یکی از بهترین مدل‌ها، خواندن قصه‌ها به صورت گروه‌های 2 یا 3 نفره یا بیشتر است که مثلاً خانواده‌ها می‌توانند در شب نشینی‌های خود آن را برای فرزندان‌شان بخوانند. و یا اینکه والدین قصه های آذر را قبلاً بخوانند و برای بچه های خود تعریف کنند.
 

۱ نظر ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۵۹
احسان عابدی
يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۴ ق.ظ

قهرمانی که خیال می‌کند قهرمان است

نگاهی به رمان «سگ‌سالی» نوشته بلقیس سلیمانی

سگ سالی. بلقیس سلیمانی. تهران: نشر زاوش. 1392. 92 صفحه
 

«سگ‌سالی» را بلقیس سلیمانی در زمستان سال 92 منتشر کرد. ابتدا نشر زاوش دو بار و سپس نشر چشمه چاپ‌های سوم و چهارمش را روانه بازار نشر کردند. مجموع تیراژ سگ‌سالی، 7 هزار نسخه است که اگرچه عدد قابل ملاحظه‌ای نیست، اما در این اوضاع و احوال کتاب نخوانی مردم ما و روزگار انتشار کتاب‌هایی با تیراژ 500 نسخه، تیراژی امید دهنده است.

خلاصه داستان

جوانی روستایی به نام «قلندر» دانشجوی دانشگاه تهران است و سمپات سازمان مجاهدین خلق شده است. پس از حوادثی که در سال 60 اتفاق می‌افتد، با این توهم که می‌خواهند دستگیرش کنند، برای دور ماندن از دست سپاه پاسداران به روستای خود در یکی از استان‌های شرقی کشور پناه می‌برد و شبانه وارد خانه شده و با راهنمایی پدرش خود را در طویله گوسفندان پنهان می‌کند تا آب‌ها از آسیاب بیفتد و نظام سرنگون شود و دوستان سازمانی‌اش او را نجات دهند. پنهان شدن قلندر 24 سال به طول می‌انجامد و در طی این سال‌ها اتفاقاتی برای او و خانواده‌اش می‌افتد و...

سوژه کهنه اما نو

مخفی شدن چندین ساله یک نفر در خانه خود را قبلاً در داستان بلند «طناب کشی» مجید قیصری خوانده‌ایم. مسخ شدن و بی‌عملی طولانی مدت شخصیت را هم در داستان مشهور «مسخ» کافکا از نظر گذرانده‌ایم و از این منظر، سوژه سگ‌سالی را می‌توان کهنه و استفاده شده دانست. اما این‌که شخصیت اصلی یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق باشد و 24 سال با توهم «مهم بودن» و احتمال اعدام توسط حکومت در طویله مخفی شود، سوژه‌ای نو و بدیع است. اگرچه نویسنده خلق سوژه نکرده باشد و بنا به گفته خودش، سوژه را از یک کارگردان گرفته باشد.

نگارشی شتاب‌زده و بی‌حوصله

قبل از ورود به محتوای رمان باید اشاره کرد که شتاب‌زدگی نویسنده در حین نوشتن داستان واضح است. سلیمانی گویا حوصله‌ای برای باز کردن و گسترش داستانش نداشته و علی‌رغم قلم توانای خود، سر و ته داستان را بند آورده است. هرچند داستان پیشِ روی ما ارزش داستانی و پرداخت هنرمندانه نویسنده را منتقل می‌کند، اما می‌شد با حوصله، زوایای دیگری به رمان بخشید و این موضوع ناب و جذاب را گسترده‌تر کرد.

سلیمانی در نشستی در پاسخ به این انتقاد می‌گوید:«من به عنوان یک نویسنده خودم را اجتماعی‌نگار می‌پندارم و توانایی ورود به ذهن کسی را ندارم. ریتم تند و ایجاز سگ‌سالی هم بر این مبنا شکل گرفت.» این اظهار نظر نویسنده قدری قابل تامل است! چرا که نوع روایت سگ‌سالی به گونه‌ای است که بیشتر از زاویه دید و نگرش شخصیت اصلی سخن گفته شده و اگرچه راوی داستان، دانای کل است، اما زاویه دیدش را با زاویه دید قلندر یکی می‌کند و احساسات و برداشت‌های او را به روی کاغذ می‌آورد. پس سلیمانی توانایی ورود به ذهن شخصیتش را داشته و این قابل انکار نیست. از سویی، اگر سلیمانی ادعا کند که به ذهن شخصیتش ورود نداشته، باید بپذیریم که وقتی پاسداران سپاه «چهار تا دانش آموز ترک تحصیل‌کرده و عقده‌ای» خوانده می‌شوند (صفحه 23) و از نیروهای مردمی بسیج و سپاه با عنوان «مزدوران رژیم» یاد می‌شود (صفحه 59)، ذهنیت قلندر نیست و دیدگاه اجتماعی بلقیس سلیمانی است و این، داستان سگ‌سالی را جور دیگری نشان خواهد داد. اما نیازی به این برداشت نیست. چرا که مشخص است نویسنده با ذهنیت شخصیت داستانش این تعابیر را به کار می‌برد. بنابراین یا در گسترش ذهنیت شخصیت داستانش موفق نبوده و یا شتاب‌زده منتظر پایان داستان بوده است. به نظر می‌رسد ذهنیت و آرمان‌های سازمان‌ساخته قلندر درباره سیاست و اجتماع می‌توانست به عمق محتوایی داستان کمک کند و آن را جذاب‌تر سازد.

هم‌چنین مواجهه بی‌احساس و کوتاه قلندر با برخی اتفاقات مهم می‌تواند دلیلی بر شتاب‌زدگی نویسنده داشته باشد. به عنوان مثال، شبی که انگشتر نامزدی‌اش را پس می‌آورند خیلی کوتاه و در چند سطر، بدون هیچ واکنش احساسی ماجرا تمام می‌شود! حتی می‌شد اتفاقات مهم سیاسی مانند رحلت امام در امید و اضطراب قلندر بازتاب داشته باشد که نویسنده توجهی به آن نداشته است.

مقاومت یا حماقت؟

سگ‌سالی روایت تباهی عمر و زندگی جوان‌هایی است که گرفتار چنگال بی‌رحم سازمان مخوف مجاهدین خلق شدند و نه تنها خود، بلکه خانواده، اطرافیان و جامعه خود را هم به ورطه سیاهی و بدبختی کشاندند. در سگ‌سالی، قلندر فقط مسبب حبس و گرفتاری خود نیست، او اسباب رنجش چندین ساله پدر و مادرش را هم فراهم می‌کند. خواهرش را هم پاسوز خود می‌کند و از همه مهم‌تر، عمر و زندگی معشوقه و محبوبه او نیز بعد از مدت‌ها سردرگمی و حیرانی، به تباهی کشانده می‌شود و خودکشی می‌کند. و علت تمام این تلخ‌کامی‌ها، قلندر جوانی است که به هر دلیلی و با هر انگیزه‌ای جذب سازمان مجاهدین خلق شده است. قلندر مانند هزاران جوان دانشجوی دیگر، سمپات سازمان است و کتاب‌ها و جزوات منافقین را خوانده و آماده «نجات خلق از ارتجاع سیاه» شده است. به او تیزبری داده‌اند تا در درگیری‌ها، مرتجعین را ناکار کند، اما این جوان ساده در بزنگاه می‌ترسد و تیزبر را درون سطل آشغالی می‌اندازد و از ترس به روستای خود فرار می‌کند. در جایی از داستان، شب هنگام دو دزد معتاد وارد طویله می‌شوند و گوسفندی را به سرقت می‌برند و قلندر از ترس لو رفتنش اقدامی نمی‌کند و گوسفند پروار پدر پیش چشمش دزدیده می‌شود. فردا مورد سرزنش مادر واقع می‌شود که چرا هیچ خاصیتی ندارد! خواننده از خود می‌پرسد که چگونه مجاهدی که عرضه نجات گوسفندی را از دست دو دزد معتاد ندارد، می‌خواهد خلقی را نجات دهد؟!

قلندر به خیال خود مقاومت می‌کند. سال‌ها خود را در گودالی تنگ و تاریک در یک طویله همدم گوسفندان می‌کند تا به سازمان خیانت نکرده باشد. منتظر پیروزی مجاهدین می‌نشیند تا هر لحظه سر برسند و او را از زندان خودساخته رها کنند. غافل از اینکه رفتارش مقاومت نیست، حماقت است! و کسی نیست این حماقت را به رخ او بکشد تا پیله طویله‌ای خود را بشکند و به آغوش جامعه انسانی بازگردد.

سگ‌سالی قهرمان ندارد. شخصیتی دارد که به خیال خودش قهرمان است، چون ذهن و فکرش در سازمان منافقین شست‌وشو داده شده و در افکار پوچ به سر می‌برد و ارتباطش را با مردم همنوع خود بریده است. قلندر نه یک قهرمان، که یک بزدل و ترسو است. پایان‌بندی داستان نیز هنرمندانه و جالب است. وقتی قلندر بعد از 24 سال ترس از چوبه‌دارِ سپاه پاسداران، لو رفته و دستگیر می‌شود، متوجه می‌شود با تصور مسخره‌ای که سال‌ها برای خود درست کرده بوده، عمرش را تباه ساخته است: «هیچ چیز آن طور که انتظار داشت پیش نرفته بود. کتکش نزده بودند. شکنجه‌اش نکرده بودند. و از آن گذشته حرف‌هایش مردها را برنینگیخته بود. مردها حتی یکی دوباری با او شوخی هم کرده بودند و خندیده بودند.»(صفحه 140)

حکایت قلندر را به نوعی می‌توان نمادی از سرنوشت سازمان منافقین دانست. قلندرِ جوانی که آرمانش رهایی خلق است، از «مردم» می‌گریزد و به طویله گوسفندان پناه می‌برد و همدم «حیوانات» می‌شود. فرار قلندر نمادی از انتزاع سازمان منافقین از مردم است. سازمان هم ناجوانمردانه به کشوری پناه برد که کار هر روزش کشت و کشتار مردم ایران بود. آنها هم خود را در «پادگان اشرف» محبوس کردند و سال‌های سال جرات بیرون خزیدن از آنجا را نداشتند. هزاران «قلندر» را زندانی عقاید عقب‌مانده خود کردند و هزاران «دادالله» و «ماه‌سلطان» را به داغ فرزندان‌شان نشاندند.

سگ‌سالی با تمام نقاط ضعف خود، اثری درخور توجه است که با نگاهی تازه به جوانان اغفال شده توسط سازمان مجاهدین خلق می‌پردازد.

احسان عابدی



* انتشار در روزنامه وطن امروز؛ شنبه 26 تیر 95؛ صفحه 13

لینک مطلب در وطن امروز

۰ نظر ۲۷ تیر ۹۵ ، ۰۹:۳۴
احسان عابدی
سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۴۲ ب.ظ

سلول 72

اورهان کمال از نویسندگان مطرح ترکیه است. داستان «سلول 72» اولین بار در سال 1377 توسط ارسلان فصیحی به زبان فارسی ترجمه و توسط نشر قنوس منتشر شد.

داستان حال و هوای خاصی دارد. خیلی ساده است. عده‌ای زندانی مفلوک در سلول 72 دور هم زندگی می‌کنند. (اگر بتوان اسمش را زندگی گذاشت!) محور داستان، مردی است به نام «ناخدا» که به جرم کشتن قاتل پدرش به زندان افتاده است.

ناخدا برخلاف سایر زندانی‌ها کم حرف، کم ارتباط با دیگران و آرام است. قمار هم نمی‌کند و نه به کسی باج می‌دهد و نه کسی به او باج می‌دهد. در یک اتفاق، مبلغ قابل توجهی پول از طرف مادرش به او می‌رسد. خبر دریافت این پول هنگفت در زندان می‌پیچد. هم‌بندی‌های او برایش کیسه می‌دوزند و به فکر خودشان هستند. او را به ورطه قمار می‌کشانند و از قضا سانش آورده و پولش روز به روز بیشتر می‌شود.

در گذر روزها، یکی از خدمه زندان که بین زندان زنان و مردان رفت و آمد دارد، طی نقشه‌ای کثیف، ناخدا را به عشقی یک طرفه به «زبیده» یکی از زنان زندانی، مبتلا می‌کند. این عشق خیالی چنان ناخدا را درگیر خود می‌کند که فکر و ذهنش می‌شود «زبیده» و به جز وصال به «زبیده» به چیز دیگری فکر نمی‌کند.

 هم‌بندی‌های ناجوانمرد ناخدا از این وضعیت شیدایی او سوءاستفاده کرده و تمام دارایی‌اش را به یغما می‎برند. آنها حتی به لباس‌هایش هم رحم نکرده و با بردن نام «زبیده» لختش می‌کنند!

داستان «سلول 72» چند وجهی است، اما آن وجهی که بیشتر از همه خود را نشان می‌دهد، «عشق» است و تغییری که عشق در انسان به وجود می‌آورد. عشق زبیده‌ای ناخدا را چنان زیر و رو می‌کند که از خود غافل شده و فقط زبیده را می‌بیند. ناخدایی که نه حرفی می‌زند و نه با کسی دمخور می‌شود، حالا دار و ندارش را بی‌مهابا و فقط با شنیدن نام زبیده بذل از دست می‌دهد تا شاید به او برسد.

هنر بزرگ اوهان کمال، تصویرگری جذبه عشق و فرجام شیدایی عاشقی است که به عشق معشوقش پشت پنجره‌ای که به هواخوری زندان زبیده دید دارد، از سرما یخ زده و جسم بی‌جانش را با ارّه از پنجره جدا می‌کنند.

سلول 72 داستان جالبی است. از خواندنش پشیمان نمی‌شوید.

۰ نظر ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۴۲
احسان عابدی